تبليغاتX
‍Colors of My Life

‍Colors of My Life

هر چارشنبه، راس ساعت 2 بعدازظهر، شروع میشه. میخام زنگ بزنم و بگم باشه. همونجور که تو میخای. همونقد که تو میخای. همون شکلی که تو میخای. تا هرجا که تو میخای. فقط باهام باش. چشمای مهربونت برای من باشه. تا وقتی که شب شنبه خابم ببره.

از چارشنبه ساعت 2 بعدازظهر تا 2 صبح شنبه. تو چه میدونی ینی چی.


برچسب‌ها: برای آقا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت   توسط catcher  | 

تنهام، به اندازه ی دختری که بعدازظهر چارشنبه داره از دانشگاه میره خابگاه و پاهاشو بزور داره دنبال خودش میکشه و پیش هر سوپرمارکت سرراش وایمیسُه و یه چیزی میخره و گوشیشو محکم گرفته تو دستش که یکی بلخره بهش اس بده دلم برات تنگ شده، بیا ببینمت، همین الآن بیا. تنهام مثل دختری که بدون زل زدن به پایین از رو پل هوایی رد نمیشه. مثل دختری که یه نفر معلوم نیس دوسش داره یا نه، مثل دختری که شارج اینترنتش تموم شده و با لپ تاپ اومده تو نمازخونه ی خابگاه و مینویسه و حواسش به هیجا نیس. مثل دختری که تنهایی ماگشو هی از چایی پر و خالی میکنه و خابش میبره و هی از خاب میپره. مث همون دختر.
برچسب‌ها: این است حالِ ما
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت   توسط catcher  | 

انگار دوباره افسرده شده م.

اشکم در مشکمه و اشتهام نابود شده. شبا تا ساعت 4 و 5 به قول خاهرزاده م آهنگای ناراحتی!! گوش میدم و از خوندن، از شنیدن، از حرف زدن به گریه میفتم.

برنامه ی پیاده روی روزانه م که توپ تکونش نمیداد چن روزه تعطیل شده. دوماهه که مامان اینا رو ندیدم و تلفنی هم که باشون حرف میزنم انگار هرروز داریم غریبه تر میشیم و حرفی برای گفتن نداریم.

آقا هم که نازکش من شده کلن، و این کاراش خیلی منو بهم میریزه. عزیز من، تو که نخاستی با من باشی این کارات چه معنی داره؟ تو که همیشه منطقی و محکم بودی مثلن چرا موقع خدافظی گریه میکنی عین بچه ها؟ تو منو بیمار کردی دیگه خب بس کن، چرا اینجور میکنی؟ 5 دقه دیر جواب اسمستو بدم اسممو با علامت سوال میفرستی، انگار من الآن مُردم مثلن. بس کن توروخدا. من بخام بمیرم تو باشی و نباشی فرقی نداره. اما یا باش یا نباش.


برچسب‌ها: این است حالِ ما
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت   توسط catcher  | 

همه ی محبتی که تو این یه سال واست تو دلم قلمبه شده بود رو دارم خرج یه غریبه میکنم. و خوب کاری میکنم.

امروز زنگ زدی که سر یه قضیه ت.می تخیلی نگرانم شدی و میگی اینکارو بکن اونکارو نکن... میخندم میگم جای نگرانی نیست.. میگی بالاخره من حق دارم نگران بشم یا نه؟ نه حق نداری. 

چرا منو بحال خودم نمیزاری؟


یکبار برای همیشه، تاکید میکنم برای همیشه، برو دنبال زندگیت.

.........................................................................................................................

باز آناتما منو خل کرد... یه آهنگ داره اسمش هست One Last Goodbye... حتا برام انرژی نذاشته بزارمش رو ریپیت، هی میزنم از اول و هی میزنم از اول. مسخ شدم و فقط یه بار لپ تاپو گذاشتم کنارم سرمو فرو کردم تو بالش و شونه هام لرزید و لرزید. امشب برای دیوونه بازیام تنهام.


برچسب‌ها: برای آقا
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت   توسط catcher  | 

صبح بیدار شدم میبینم آقا اسمس داده: "من دارم میرم کتاب بخرم تو چیزی نمیخای؟" تازه اونم از انقلاب، نه نمایشگاه کتاب. عجیبه خب، یه همچین مسیجی، اونم بعد از اینکه خدافظی کردیم کلن.

جواب میدم نه مرسی، چیز خاصی لازم ندارم. میگه ببخشید اگه بیدارت کردم. میگم نه خاب نبودم، اول فک کردم اشتباهی برامن فرستادی. میگه: "هیچکس نمیتونه با تو اشتباه گرفته بشه." گریه میکنم و مینویسم: "تو لطف داری"

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت   توسط catcher  | 

یکی هست،

که وقتی لیوان چایی تو دستمه و دمر خابیدم تو تخت و زل زدم به شیرینیا،

که وقتی نصفه شب نور صفه رو کم کردم و بی سروصدا دارم وبلاگ میخونم،

که وقتی صبح اسمس اومده و و بیدار شدم و فحش دادم و دیگه خابم نمیبره،

که وقتی استاد سرکلاس زیادی دری وری میگه،

که وقتی تو اتوبوس نشسته م و پول تو دستم مچاله شده،

 وقتایی که حواسم به همه جا هست و به هیچ جا نیست

آروم میاد،

خم میشه روم،

لباشو میچسبونه به گونه م،

هنوز درست بوسه شو نفهمیدم که لباش میره رو گردنم،

تازه گرماش به پوستم رسیده که بینی شو فرو میکنه تو موهام،

و هی نفس میکشه و هی نفس میکشه

با اینکه موهام تمیز تمیزم نیست


هی بش میگم برو برو نیا

اما کافیه یه لحظه منو پیدا کنه که با لیوان چایی تو دستم دمر شدم تو تخت


برچسب‌ها: شعرک
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت   توسط catcher  | 


سر پل مدیریت

دستی شبیه دست من کمربند را می گشاید

دختری با لباسهای من پیاده میشود

من روی صندلی جا میمانم


اسفند هشتاد و نه

سر پل مدیریت

عاشقت شدم


برچسب‌ها: شعرک
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت   توسط catcher  | 

کف دستم که می‌خاره، ‌‌
یعنی پول گیرم میاد.

خواب که می‌بینم حامله‌ام،
یعنی غم بزرگی دارم.

چی بشه یعنی تو میای؟

پ.ن1: دوست میداشتم از خودم می بود اما نه، از اینجاست

پ.ن2: برای هفته گردِ جدایی پناه بردم خونه ی دوستِ همدرد... از اون دوستا که خودشون رو زمین میخابن و تخت رو میدن به تو... واقعنی خابیدم! باورت میشه؟ موهام هنوز بوی دود سیگارشو میده... حس خوبی نیست، اما میبینم دردام نسبت به دردای اون جوکه... برای این آرومم.


برچسب‌ها: دیگرنوشت
+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت   توسط catcher  | 

دلم میخاد اینجا رو ببندم.

یک ساعت و نیمه دارم آهنگ parisienne moonlight رو از anathema گوش میدم. پشت سر هم. و آخ که این قصه ی ماست. وای که این قصه ی ماست.

اگه دل و دماغی براتون مونده ببینید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت   توسط catcher  | 

...

...

...

...

پ.ن: دلم براش تنگ شده. از اون دلتنگیا که اگه پشت چراغ قرمز از اون ور خیابون ببینمش از لابلای ماشینای بوق بوق زن تا ماشینش میدوئم و درو باز میکنم و میپرم تو بغلش. اما اشکال نداره، هیچ کدوم اینا مهم نیست، مهم اینه که تموم شد.



برچسب‌ها: این است حالِ ما
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت   توسط catcher  | 

دیروز از قرار که برگشتم، چشمم افتاد به گوشواره ها. گوشواره ها جریان داشتن.

بیست دقیقه بود که دم در منتظر من وایساده بودی و من داشتم ریمل میزدم و بعد رژگونه و بعد دستشوییم گرفت و رفتم دستشویی و بعد لپ تاپو روشن کردم عکس بک گراندو عوض کردم که نبینی عکس گلی که برام میل کردی رو چقد عاشقانه دوس دارم. بعد لپ تاپو گذاشتم توی کاور و تند برات تایپ کردم که "الآن میام یکم صب کن" و محتویات کیفمو توش گذاشتم و مانتو پوشیدم و شلوار و بعد یه دستمال نمدار کردم و کفشای خاکیمو پاک کردم... با کفش خاکی که نمیشد بیام پیشت... مگه چندبار قرار بود ببینمت.... بعد دیدم که با این همه عجله موهای خیسم بدون سشوار از همیشه باحالتر شده... یه عالمه موی مواج... یه شال سفید انداختم رو کله م و موهای بیقرارم از هزار طرف میریخت بیرون. بعد دیدم که نع! با این موهای هنری حیفه همین گوشواره ها گوشم باشه. این گوشواره های حلقه ای کوچیک رو دو بار قبلن برات گذاشته بودم... اما اون جدید بلندا، اونا که یه زنجیره و یه گوله ی شلخته ازش آویزونه... که ساده و نازه... اونا رو ندیدی... همونا که به یاد خودت خریدم... بگذریم که یکسال و اندیه که به یاد خودت گوشواره میخرم... آره گمونم همون موقه ها بود... از عجله گوشواره ها و بقیه ی جینگیل پینگیلا ریخت رو زمین... و منم با پا لگدشون کردم که برن زیر میز... از عطر لالیک مژده چنتا پیس دزدیدم و بعد مقنعه سرم کردم و شال سفیدو انداختم دور گردنم و که تو ماشینت بدون ترس از نگهبان و سرپرست و بقیه عوضیا سرم کنم. آخه تو خابگاه ما شال سر کردن ممنوعه.

خلاصه از قرار که برگشتم چشمم افتاد به گوشواره ها، و داشتم جمعشون میکردم و به مژده گفتم دیگه اینا رو لازم ندارم، و چونه م لرزید و چشام کاسه ی آب شد، و مژده گفت یعنی چی خل جان؟ با چشای پر از اشک گفتم بیشترشونو برا تو خریده بودم.

از همون موقع دیگه اشکم درنیومد. همون یه قطره بود که تو چشمم خشک شد. یاد ده دقیقه ی آخر و چشمای خیست داره دیوونه م میکنه. اما نمیتونم گریه کنم. برعکس هی به همه چی میخندم. حتا ادای تو رو درمیارم. دیروز تو چشمات بارونی بود و من دلم برای اون چشما ریش ریش، گونه ی راستتو بوسیدم و تو هم سریع گونه ی راست منو. صدای دو تا ماچ هول هولکی و ناشیانه تو ماشین پیچید. پرسیدی ریشام اذیتت نکرد؟ تو چه میدونی که اون ریشا زندگی منه، خندیدم گفتم نه. بعد پیاده شدم و پشت سرمم نگا نکردم. نگهبان فضول که عدل فقط همون ثانیه دم در وایساده بود با خنده بهم سلام کرد و من اومدم تو، اما هیچ صدایی نشنیدم، آخه همیشه زود گازشو میگرفتی میرفتی، اما هیچ صدایی نشنیدم، چن دقیقه هم گوش دادم، هیچی. ینی چیکار میکردی؟ میدونی، من یه سال و دو ماه عذاب کشیدم، گریه کردم، شبا نخابیدم، دیوونه شدم، ترحم برانگیز شدم، اما الآن بد نیستم. الآن من گریه م نمیگیره. قبلن من تا صبح اشک میریختم و تو تخت میخابیدی. حالا باورم نمیشد چشمای تو بخاطر من خیس شده. کاش نمیدیدم. همه ی اینا سخته، اما امان از این گوشواره ها... آخ این گوشواره ها...  شیطونه میگه همه رو راهی سطل آشغال کنم...


عکس نوشت: این دخترم مث من آرزوهاشو ول داد تو آسمون....


برچسب‌ها: برای آقا
+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت   توسط catcher  | 

از دیشب هی مرطوب کننده زدم به لبام اما افاقه نکرد. بالاخره با لبای زخم و زیلی و خشک بوسیدمت.


برچسب‌ها: برای آقا
+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت   توسط catcher  |